تبليغاتX
عاشقی ماهه

شوهر کامپیوتری

شوهر کامپیوتری

یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام �ننه قمر� و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش �دلربا� بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بى‌کمالات بود.
یک روز که این دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن‌هایش حنا مى‌گذاشت، آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: �اى ننه، مى گویند �بهار عمر باشد تا چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانه‌ات، پایش را مى‌گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه‌ی شوهر سپرى کنم و من شنیده‌ام که یک دستگاهى هست که به آن مى‌گویند �کامپیوتر� و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد. یکى از این دستگاه‌ها برایم مى‌خرى یا این که چى؟�
ننه قمر �لاحول� گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچه‌دار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مى‌زایى یا از این آدم آهنى‌هاى بدترکیب یا چه مى‌دانم پینوکیو...
وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینه‌ریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.
بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و روشنش کردند. دلربا گفت: �اى مادر، در این وقت روز، فقط بچه‌هاى مدرسه‌اى و کارمندهاى زن و بچه‌دار توى ادارات، مى‌روند در چت و تا نیمه شب خبرى از شوهر نیست.� به همین خاطر، از همان کله‌ی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت.
نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک �آى دى� به نام �دلربا آندرلاین تنها 437� براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاق‌هاى �یارو مسنجر�. به محض ورود، زنگ‌ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته‌اند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست، همه‌ی پیغام‌ها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:

پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟
دلربا آندرلاین تنها437: سلام. مرسى. یو خوبى؟

پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. [سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [یعنى هجده ساله‌ام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده] یو چى؟

پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [یعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL] پس همسایه‌ایم.

پژمان: بله ولى من براى ادامه‌ی تحصیل دارم ویزا مى‌گیرم که بروم در جابلقا چون که هم در آنجا آزادى مى‌باشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه کس و کارم (یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مى‌کنند.
دلربا: اوکى، درک مى‌کنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟

پژمان: قد 185، وزن80، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى.
دلربا: من قدم 174، وزن 60، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز.

پژمان: واى خداى من... راست مى گویى؟
دلربا: وا... یعنى خیلى زشتم؟

پژمان: نه... اتفاقاً بى‌نظیرى. راستش نمى‌دانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک قشنگ نازنین است...
دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو...

پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مى‌باشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مى‌خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مى‌خواهم ایوان رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشى‌ام کم و کسر دارد و من مداد مخملى ندارم.

پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنین من، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا... اصلاً ولش کن، الان هر چه بگوییم این یارو �بنده نگارنده� مى‌خواهد وسطش پیام اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم حرف‌هاى‌مان را بزنیم...

ما از این افسانه نتیجه مى‌گیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمى‌گویند!
قصه‌ی ما به سر رسید، غلاغه به خونه‌اش نرسید!

 

 

دوستان این وب تا اینجا با ما همراه بود از این پس به خاطرها تبدیل خواهد شد .

همیشه در پناه حق باشید و خرسند .

!! نوشته شده توسط | 10:31 | یکشنبه چهارم اسفند 1387 •

به چه چیزت افتخـــار کنیم..... ؟؟!!!!

 

 

داستانی واقعا زیبا....... حتما بخون زیاد وقت نمی بره

 

 

http://www.virginiageriatrics.org/images/geri_r4_c2.jpg

 

به چه چیزت افتخار کنیم!!؟

 

زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آنها از پیرمرد بپرسد!!

 

شیوانا در حالی که سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتارزشت دختر و زن با پیرمرد پنهان کند ، از زن قضیه را پرسید. زن گفت:" این مرد همسر من و پدر این دختر است. او بسیار زحمت کش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می زند. از بس شب و روزکار می کند دستانی پینه بسته و سروصورتی زخمی و پشتی خمیده و قیافه ای نه چندان دلپسند پیدا کرده است. وقتی در بازار همراه ما راه می رود ما در هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی کنیم و سعی می کنیم با فاصله از او حرکت کنیم. ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به عنوان پدر و همسر افتخار کنیم و چرا باید او را تحمل کنیم!؟"

شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید:" این مرد اگر شکل و شمایلش چگونه بود شما به او افتخار می کردید!؟"

 

دخترک با خنده گفت:" من دوست دارم پدرم قوی هیکل و خوش تیپ و خوش لباس باشد و سروصورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و درشکه مرا در بازار همراهی کند."

 

زن نیز گفت:" من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد. نه مثل این پیرمرد فرتوت و از کار افتاده فقط به اندازه بخور ونمیر برای ما درآمد بیاورد!؟به راستی این مرد کدام از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه جیز او افتخار کنیم!؟"

 

شیوانا آهی کشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه اش زد و به او گفت:" آهای پیرمرد خسته و افسرده! اگر من جای تو بودم به این دختربی ادب  و مادر گستاخش می گفتم که اگر مردی جوان و قوی هیکل و خوش هیبت و توانگر بودم ، دیگر سراغ شما آدم های بی ادب و زشت طینت نمی آمدم و همنشین اشخاصی می شدم که در شان و مرتبه آن موقعیت من بودند!؟"

 

پیرمرد نگاه سنگینش را از روی زمین بلند کرد و در چشمان شفاف شیوانا خیره شد و با صدایی که آکنده از بغض گفت:" اگر این حرف را بزنم دلشان می شکند و ناراحت می شوند!! مرا از گفتن این جواب معاف دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان ها را به جان بخرم و شاهد ناراحتی آنها نباشم!"

 

پیرمرد این را گفت و از شیوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد.

 

 شیوانا آهی کشید ورو به زن ودختر کرد و گفت:" آنچه باید به آن افتخار کنید همین مهر و محبت این مرد است که با وجود همه زخم و زبان ها و دشنام ها لب به سکوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند. "

!! نوشته شده توسط | 18:35 | چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 •

 www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

نگذار به آرامی....

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یك بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی .. . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن

  www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com

 


هر لحظه به اندازه ای که شاد هستی از آن توست

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com
 

هرگز به انتهای جاده چشم مدوز. آخر همه جاده ها نادیدنی و گنگ است. به جای آن کناره های جاده را نظاره کن. جایی که الان در آن قرار داری


 
www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com
غم انگیزی زندگی در این نیست که زود تمام     می شود بلکه در این است که ما برای آغاز حس زندگی خیلی منتظر می مانیم

www.hamtaraneh.com
 

www.hamtaraneh.com

عاقل به کنار جوی پی پل می گشت

دیــــــوانه پابرهنــه از رود گــذشــت

www.hamtaraneh.com
 

www.hamtaraneh.com


وقتی  دست گرم خود را به سمت کسی دراز می کنیم و او به سردی جواب می دهد نباید نگران باشیم. باید بدانیم که سرمای دست او به ما منتقل نمی شود بلکه برعکس این گرمای محبت ماست که نهایتا بر وجود او غالب خواهد شد.

www.hamtaraneh.com
 
 

www.hamtaraneh.com
زندگی جاده دو طرفه ای نیست که از آن سو هم کسی به سمت ما بیاید. فریب خط هایی که درجاده های زندگی رسم کرده ایم را نبایدبخوریم

www.hamtaraneh.com
 

www.hamtaraneh.com 
 

ثروت نهایتا از آن کسی است که با تلاش و پشتکار لیاقت خود را برای داشتنش اثبات می کند. با طلبکار بودن از دنیا ، کاینات کسی را ثروتمند نمی کند.

 
 

www.hamtaraneh.com

 

!! نوشته شده توسط | 20:26 | یکشنبه ششم بهمن 1387 •

داستان های پند آموز و سخنان گوهر وار

روزی پطرس یکی از شاگردان مسیح از او پرسید: سرور من. تا چند بار برادرم به من گناه ورزد، باید او را ببخشم؟ آیا تا هفت بار؟

عیسی پاسخ داد: به تو می­گویم نه هفت بار، بلکه هفتاد مرتبه هفت بار.

سپس شروع به تعریف مثالی کرد و فرمود: شاهی تصمیم گرفت با خادمان خود تسویه حساب کند. پس شروع به حسابرسی کرد، شخصی را نزد او آوردند که ده هزار قنطار به او بدهکار بود. چون نمی­توانست قرض خود را بپردازد، اربابش دستور داد او را با زن و فرزندان و تمامی دارائیش بفروشند و طلب را وصول کنند. خادم پیش پای ارباب به زانو درافتاد و التماس کنان گفت: مرا مهلت ده تا همه قرض خود را ادا کنم.

پس دل ارباب سوخت و غرض او را بخشید و آزادش کرد. اما هنگامی که خادم بیرون می­رفت، یکی از همکاران خود را دید که صد دینار به او بدهکار بود. پس او را گرفت و گلویش را فشرد و گفت: قرضت را ادا کن. همکارش پیش پای او به زانو درافتاد و التماس کنان گفت: مرا مهلت ده تا قرض خود را بپردازم. اما او نپذیرفت، بلکه رفت و او را به زندان انداخت تا قرض خود را بپردازد. هنگامی که سایر خادمان این واقعه را دیدند، بسیار آزرده شدند و نزد ارباب خود رفتند و تمام ماجرا را بازگفتند. پسر ارباب، آن خادم را نزد خود فرا خواند و گفت ای خادم شرور، مگر من محض خواهش تو تمام قرضت را نبخشیدم؟ آیا نمی­بایست تو نیز بر همکار خود رحم میکردی، همانگونه که من بر تو رحم کردم؟ پس ارباب خشمگین شده، او را به زندان افکند تا شکنجه شود و همه قرض خود را ادا کند.

این مثال من رو به یاد دعای قسمتی از دعای ربانی مسیح می­اندازه که فرمود: قرض­های ما را ببخش، چنانچه ما نیز قرض­داران خود را می­بخشیم.

در واقع مسیح داره ما رو اینطور تعلیم می­­ده که  اگر کسی رو نبخشیم چطور می­تونیم انتظار داشته باشیم که خدا ما رو ببخشه؟ حالا که خداوند حاضر شده ما رو به رایگان ببخشه، ما چطور حاضر نمی­تونیم همدیگر رو ببخشیم؟ ببخشید. لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست. از قدیم و ندیم گفتن: بخشش از بزرگان است. پس شما بزرگواری کنید و کسانی رو که به شما بدی کردن ببخشید.

------------------------

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار. 

به دعای مرد آهنگر دقت کردید؟

چه دعای قشنگی.

به نظر شما اینطور نیست؟

فکر نمی کنم کسی که طعم با خدا بودن رو چشیده باشه دلش بخواد خدا اون رو کنار بذاره. ترجیح بده توی اون کوره قرار بگیره سختی ها رو تحمل کنه.

خیلی ها رو دیدم که وقتی توی زندگی دچار مشکلات می شن خیلی زود می گن خدا عادل نیست، یکی باید مثل من سختی بکشه و یکی دیگه بالای شهر دنبال عشق و حال باشه. یا می گن خدا ما رو دوست نداره.

سختی ها و مشکلات در زندگی در رشد شخصیتی ما تأثیر به سزایی داره. همونطوری که در انجیل گفته شده: در سختیها نیز فخر می کنیم، زیرا می دانیم سختی ها بردباری به بار می آورد و بردباری شخصیت را می سازد و شخصیت سبب امید می شود و امید به سرافکندگی نمی انجامد.

این هم یک مثل هندی که فکر می کنم بد نباشه اگر بخونید:

فقط در ناملایمات است که فضایل انسان به اوج خود می رسد. در غیاب باد، یک پنبه مانند یک کوه استوار است.

 حرفهام رو با یه آیه از انجیل به تموم می کنم: هرگاه با آزمایشها روبرو می شوید آن را کمال شادی بیانگارید، زیرا می دانیم گذار ایمان شما از بونه آزمایشها پایداری به بار می آورد.

 ---------------------------
*می پرسی:چه کار می کنی؟
می گویم:به آینده فکر می کنم!
می پرسی:آینده؟
می گویم:
آ :آری ،کاش
ی :یک بار
ن :نشان دهی
د :دوستم داری
ه :همین!!!

----------------------

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند.. یکی از اونها سیلاس و دیگری آلپای بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودن. انقدر این دو رابطه خوبی با هم داشتن که نصف اهالی دهکده فکر می کردن که این دو نفر با هم برادرن. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتن. اما این حرف اهالی نشون از اوج محبتی بود که بین این دو نفر بود. همیشه آلپای و سیلاس راز دلشون رو به همدیگه می گفتن و برای مشکلاتشون با هم فکر میکردن و یه راه چاره پیدا می­کردن. اما اکثر اوقات سیلاس این مسائل رو بدون اینکه آلپای بدونه با دوستای دیگش در میون می ذاشت. وقتی آلپای متوجه این کار سیلاس می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون انقدر سیلاس رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه.  به خاطر همین احترام سیلاس رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و آلپای ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز  به روز عمیق تر می شد. یه روز آلپای می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانوادش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به سیلاس گفت من دارم می رم شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم. سیلاس هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و سیلاس با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای آلپای توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید.. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود.

بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردن. سیلاس صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت به قول خودمون آنفاکتوس می زد.

 

 تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست اون پول رو آماده کنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در می آد. در رو که باز کرد دید آلپای اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی سیلاس ماجرا رو براش تعریف کرد، آلپای به جای اینکه ناراحت بشه و از دست سیلاس عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون می ذاره توی قلبت محفوظ نگه داری.

 

سالها گذشت و سیلاس از اون اتفاق یه درس بزرگ گرفت. اینکه راز دیگران مثل راز دل خودش می مونه و باید برای حفظ اون راز تلاش کنه. همونطور که خودش از فاش شدن راز دلش ناراحت می شه دیگران هم  از این موضوع ناراحت می شن.

حضرت سلیمان در کتاب امثال این چنین می گه:

خبرچین هر جا می رود اسرار دیگران را فاش می کند. ولی شخص امین اسرار را در دل خود مخفی نگاه می دارد.

بسا کسانند که هر یک احسان خویش را اعلام می کنند، اما مرد امین را کیست که پیدا کند. فرزند شخص امین و درستکار در زندگی سعادتمند خواهد شد.

وقتی با همسایه ات دعوا می کنی رازی را که از دیگری شنیدی فاش مکن. زیرا دیگری به تو اطمینان نخواهد کرد و تو بدنام خواهی شد.

پس دوستان خوبم. سعی کنید راز دیگران رو همیشه در دل خودتون مخفی کنید. شاید یه روزی شما به اسم امین شهر یا محله معروف بشید.

 شاد و پیروز باشید و امین مردم 

------------------------

((عیسی در برابر صندوق بیت المال معبد به تماشای مردمی نشسته بود که پول در صندوق می انداختند. بسیاری از ثروتمندان مبالغ هنگفت می دادند. سپس بیوه زنی فقیر آمد و دو سکه ناچیز مسی که به تقریب برابر یک ربع می شد، در صندوق انداخت. آنگاه عیسی شاگردان خود را فراخواند و به ایشان فرمود: آمین، به شما می گویم این بیوه زن فقیر بیش از همه آنها که در صندوق پول انداختند، هدیه داده است. زیرا آنان جملگی از فزونی دارائی خویش دادند. اما این زن در تنگدستی خود، هر آنچه داشت داد، یعنی تمام روزی خویش را.))

واقعاً خدا بهش برکت بده. امروزه شاهدیم که بسیاری از ثروتمندان کمک های آنچنانی می کنن و مهمانیهای آنچنانی ترتیب می دن و غذا و پذیرایی و ...

حالا کاری ندارم که چه کسانی رو دعوت می کنن و از این جور حرفها. اما آیا اگر مثل این پیرزن فقیر بودن بازم همچین کاری می کردن؟ آیا حاضر بودن از شکم خودشون بزنن و به فقرا، اون هم فقط یه وعده، تازه نه به هزار نفر، بلکه فقط به اندازه یک وعده غذای خودشون هر چند نفر که هستن حتی یک نفر، اون هم نه چلوکباب بلکه فقط نون و پنیر ساده، بازم شاهد بودیم؟ بازم اسمشون رو توی مجالس اعلام می کردند، اصلاً حاضر می شدن که یک وعده غذاشون رو با کسی شریک بشن؟ نمی خوام قضاوتی کرده باشم و بگم همه همینطورن. اما فکر می کنم خیلی –ها اینطوری باشن. اگه از هر ده نفر یک نفر مثل این بیوه زن فقیر بود چی می شد؟

امروزه خیلی ها هستن که مثل اون پیرزن فقیر کمک می کنن و به چشم هم نمی آد. آخه ما آدمها همه چیز رو با چشممون می سنجیم. ای کاش اینطور نبود. ای کاش معیار سنجش ما آدمها قلب اونها بود. این جمله رو قبلاً هم استفاده کردم:

وینسنت پیل می گه: هنگامی که خدا انسان را اندازه می گیرد متر را دور قلبش می گذارد نه دور سرش

ای کاش من هم قادر بودم مثل اون بیوه زن از همه دارائیم بگذرم و اون رو هدیه بدم. ای کاش اگه این کار رو می کردم به خاطر معروف شدنم نبود، از ته دلم این کار رو می کردم.

ای کاش ما آدمها اینطور نبودیم.

دعا می کنم دل هممون به وسعت دریا بشه

----------------------------

 

البته قسمتی از این سخنان بر گرفته از سخنان گوهر بار امام علی (ع) و پیامبر اکرم (ص) و دیگر ائمه معصومین بوده که در این پست به آنها اشاره نشده .

!! نوشته شده توسط | 20:24 | یکشنبه ششم بهمن 1387 •

خلقيات ما ايرانيان

 

دو صفحه نوشته ساده به کتاب "خلقيات ما ايرانيان" به قلم روانشاد محمد علي جمال زاده  اضافه کنيد!!!

 مهموني مي ديم اونهايي که دوست داريم و نداريم رو دعوت مي کنيم. يواشکي به لباساي اونهايي که دوست نداريم مي خنديم. بعد که رفتند با دوستهاي خودمونيمون مي شينيم به حرفهاشون مي خنديم! توي مهموني واسه همديگه جوک ترکي مي گيم! جوک لري مي گيم! اصفهاني ها رو مسخره مي کنيم. مي گيم کاشوني ها ترسواند! رشتي ها بي غيرتند! کردها خرمتعصب هستند! آباداني ها لاف مي زنند!

پايين شهريها رو آدم حساب نمي کنيم! مرز بين پايين شهر و بالاي شهر رو هم خودمون تعيين مي کنيم! اونها که از قلهک پايينتر رو قبول ندارند شيک ترند! شهرستاني ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتي يکي از فاميلهامون شهرستان زندگي مي کنه و ما يهويي از دهنمون مي پره فوري توضيح مي ديم که طرف بخاطر شغلش که مدير فلان کارخونه است اونجا زندگي مي کنه!

بشقاب و ليوانهاي فرانسوي مي خريم! لوسترهاي ساخت چين مي خريم! شکلات آيدين هديه نمي بريم چون ايرانيه کلاسش پايينه!

موقعي که اتوبوس مياد حمله مي کنيم! اگه اوضاع بحراني بشه با آرنجمون مي زنيم به کناريها راه رو باز مي کنيم! آخه خسته هستيم بايد زودتر بريم خونه! وقتي کسي نباشه هم همين که مي شينيم با ماژيک پشت صندلي ها يادگاري مي نويسيم که دفعه ديگه که سوار شديم به دوستامون هنرمون رو نشون بديم!

شب چهارشنبه سوري ترقه پرت مي کنيم پشت پاي زن همسايه که وقتي پريد بخنديم! وقتي تيم فوتبال مورد علاقه امون توي مسابقه مي بازه شيشه اتوبوس واحد رو مي شکنيم! سيزده بدر گند مي زنيم به طبيعت! يعني هميشه اينکارو مي کنيم نه فقط سيزده بدرها!

فحش خواهر و مادر مي ديم! به همديگه! به دين و مذهب!  و  عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!!  و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توي تهران...

ما همه مادرزادي سياستمدار به دنيا اومديم اما استراتژي تک تکمون با همديگه و با تمام دنيا متفاوته براي همين در هيچ موردي باهم توافق نداريم و بازهم به هم فحش مي ديم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.

ما به اجدادمون خيلي احترام مي ذاريم! مخصوصاً داريوش و اينها! وقتي سر قبرشون ميريم حتماً يه يادگاري هم با هرچي که دستمون باشه روي در و ديواراش مي کنيم!

ما امام زاده مي سازيم! بعد پول مي ندازيم و از امام زاده مي خوايم که مشکلاتمون رو حل کنه!

ما روز عاشورا تاسوعا نذري مي ديم! اما براي اينکه زعفرون گرونه روي پلو گلرنگ مي ريزيم!

ما احتمالاً غير از رامسر و کلاردشت جاي ديگه اي از ايران رو نديديم اما حتماً دوبي رفتيم و فروشگاه عرض الهدايا رو ديديم! بي برو برگرد هم يه عکسي توي صحرا روي شنها گرفتيم که به همسايه ها نشون بديم!

ما رانندگيمون حرف نداره! رانندگي بدون فحش و فضيحت برامون معني نداره! چراغ راهنمايي عابرپياده، موتورسوار  هاي آدمخور  .... فقط يک کلمه از هر مورد کافيه !

ماها سينما نمي ريم و عوضش عشق مي کنيم قبل از اينکه فيلم روي پرده سينما بره ما سي ديشو ببريم خونه!

ما - مخصوصاً لوس آنجلسي هامون- وقتي کانال تلويزيوني درست مي کنيم يا هيمنطوري آب دوغ خياري ميارندمون توي يه برنامه اي مجري بشيم يا گزارش بديم يا خداي نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنيم از هر سه تا کلمه اي که مي گيم چهار تاش انگليسيه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتري و صد البته تلفظ  صد درصد غلط !

ماها عاشق رقص عربي هستيم! هرچي هم سنمون ميره بالاتر علاقه امون به اين رقص که تا ابد يادش نميگيريم هي بيشتر و بيشتر ميشه و اصرار مي کنيم که بايد توي همه مهموني ها هنرمون رو نشون بديم!البته دوستان خيلي اصرار مي کنندا وگرنه ماها همه خجالتي هستيم و رقصمون نمياد.

 به آذري ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم  و براشون جوک ميسازيم ولي بهترين و مفيدترين دوستامون آذري هستن!

اما سه چيز براي ما خيلي مهمه:

يک: ما هيچ وقت اجازه نخواهيم داد که روي هيچ نقشه اي خليج فارس به خليج عربي تبديل بشه!

دو: حواسمون هست که هرجا اسمي از فيلم کارتوني سيصد برده شد اعتراض کنيم نامه بنويسيم طوماراينترنتي امضا کنيم که چرا قيافه ما ايرانيها رو اينقدر وحشتناک کشيدند! آخه ما ايرانيها اونقدرا هم وحشتناک نيستيم!

سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقي / مهربان. با يک شرط:

ما همون "آدم" هايي که در بالا گفتيم بمونيم!!!

!! نوشته شده توسط | 20:18 | یکشنبه ششم بهمن 1387 •

دوست داری سر پیاز باشی یا ته پیاز یا خود پیاز ....

 
پیاز
 
 
 بعضی وقتها خدا آدم ها را درون ماجرا هایی هل می دهد که آدم نمی داند در آن ماجرا ته پیاز است یا سر پیاز!!!! گاهی وقتها فقط وسیله ای است برای کنار زدن تکه سنگی از سر راه مورچه ای! گاهی وقتها هم وسیله است برای رساندن دو طرف به یکدیگر! و آن وقت است که آدم می فهمد نه، خود او اصلا خود پیاز بوده است!!! و آن وقت است که کیف می کند از وسیله بودنش و اصلا از بودنش. و این همان اصل وجودی ماست، که وسیله باشیم، حال آنکه اصلا خبر نیز نداشته باشیم از اینکه وسیله بوده ایم، یا اگر بدانیم هم وسیله بوده ایم برای چه بوده ایم، برای که بوده ایم و اصلا خیلی چیز های دیگر؟ پس بیایید همیشه دعا کنیم و شکرگذار باشیم. دعا کنیم که وسیله خیر و خوشی باشیم و شکر گذار باشیم بخاطر وسیله بودنمان بعنوان خیر و خوبی.
!! نوشته شده توسط | 21:57 | چهارشنبه دوم بهمن 1387 •


 
http://xs135.xs.to/xs135/09033/2e37vhc821.gifhttp://xs135.xs.to/xs135/09033/2e37vhc821.gif
 

If some days your dignity came down don't give up hope because the sun every evening sets to rise tomarrow's morning.

اگر روزگاری ، شأن و مقامت پائین آمد نا امید مشو ، زیرا آفتاب هر روز هنگام غروب پائین میرود تا بامداد روز دیگر بالا بیاید .
 

The most powerfull people is whom that controls his anger.

نیرومندترین مردم آن است که خشم خود را نگه دارد .
 

In the world the unique funds of prosperity is kindness.

در جهان یگانه ، مایه نیکبختی انسان محبت است .


One who praise you by things you don’t have in success and prosperity days,000 will not hesitate to lie in separation days.

کسی که در ایام موفقیت و خوشی تو را ثنا گوید با آنچه در تو نیست ، البته در روز ناسازگاری و اقتراق هم از دروغ و بهتان در حق تو دریغ نخواهد داشت .


I came to this world , of necessity and lived amazement and will go reluctantly.

به ضرورت آمدم در این جهان و به حیرت زیستم و به کراهت می روم


Every one who is seeking others prosperity , finaly will gain his prosperity.

هر کس در طلب خیر و سعادت دیگران باشد بالاخره سعادت خودش را هم به دست خوهد آورد .


Don't consider a little thing humble which may overcom you.

هیچ کوچک را حقیر مشمارید باشد که از شما فزونی یابد .


Don't forget the kindness and don't consider it humble.

محبت را فراموش نکنید و آن را ناچیز مشمارید .

 

Examine a man by his action not his words.

امتحان کنید مرد را به فعل او نه به قول او .

 

غمگین بودن بهانه می خواهد اما برای شاد بودن هرگز نباید دنبال دلیل و بهانه بود. شادی و نشاط حالت طبیعی جسم و روح و ذهن ماست. در حقیقت تنها زمانی که شاد و خوشحال و آرام هستیم بدن ما در وضعیت کارکردی صحیح قرار دارد و روح و ذهن آرام است که می تواند بیماری ها را علاج دهد و سلامتی را در تمام وجود انسان بگستراند. هرگز برای شادبودن منتظر بهانه و یا اتفاق خاصی نباشید. همین الان شاد باشید.


 


  ******

دوست کسی است که تو وقتی با او هستی دیگر از نقش بازی کردن دست برمی داری و جرات می کنی با اعتماد کامل به او همانی باشی که واقعا هستی. دوست کسی است که هنگام با او بودن تو خودت هستی.


 


 

خانه دوست همین نزدیکی هاست. شاید نتوانیم هرگز ببینیمش . اما می توانیم گرمای حضور او را در لحظه به لحظه زندگی و صدای تپش قلبش را در تمام وجود خود حس کنیم. اینکه نمی بینیمش هرگز دلیل نمی شود که نباشد.


  *****

روزی از یک آدم موفق پرسیدند:توچرا همیشه سخت ترین راه را انتخاب می کنی؟ و او پاسخ داد:" مگر راه دیگری هم هست!؟ من هیچ وقت ندیده ام راه خیلی راحت و خیلی بی دردسر آدم را به مقصد برساند!"

 ***********
 

خدا به ما عقل داد نه برای اینکه گوشه ای بنشینیم و دائم با خودمان حرف بزنیم! بلکه به این دلیل که برای سوالاتی که می پرسیم جوابی پیدا کند. ماموریت و وظیفه اصلی و در واقع تنها وظیفه مفید مغز انسان یافتن پاسخ و راه حل یابی است. به همین دلیل در هنگام برخورد با مشکلات زندگی بهترین واکنش این است که بلافاصله با طرح سوالات اساسی چرا؟ چگونه؟ چه زمان؟ کجا؟ و کدام؟ سعی کنیم ذهن را وادار سازیم تا برای مشکلی که پیش آمده جواب پیدا کند.


 


 


 

يک شمع مي تواند هزاران شمع را روشن کند، بدون آن که چيزي از دست بدهد،مانند شادي که هيچگاه با تقسيم کردن کم نمي شود .

http://www.freefoto.com/images/05/17/05_17_6---Church-Candle_web.jpg 
 

*********

 


 

مهم نيست که به باورهاي عميق و اشتباه چه مدتي با ما بوده اند و يا چه کسي و يا چه کساني آن ها را به ما قبولانده اند و يا چقدر عميق در ضمير ناخودآگاه ما ريشه دوانيده است .مهم اين است که باورهاي اشتباه و مزاحم را هر قدر هم که عميق باشند مي توان از ريشه در آورد و به بيرون پرتاب کرد




 


 

آنچه انسان های اطراف از ما می بینند انعکاسی است که در درون آئینه ذهنشان از ما می بینند. و آئینه ذهن هر فردی از شیشه ای ساخته شده که خود آن فرد ترجیح می دهد. بنابراین هرگزگمان نکن که همه مردم در مورد ظاهر و چهره و حضور و وجود و رفتار ما به یک گونه قضاوت کنند. بهترین واکنش این است که انسان در هر لحظه زندگی اش خودش باشد.




 


 

به تصویر زیر نگاه کنید. سمت راستی عصبانی است. وقتی دومتر از تصویر دور می شوی می بینی سمت چپی عصبانی  و سمت راستی طبیعی می شود. این یعنی همیشه نباید به قضاوت های چشم تکیه کرد. گاهی مواقع باید کمی از صحنه فاصله گرفت و از فاصله دورتر و از زوایه بازتری به موضوع نگریست. آنگاه خواهیم دید که خیلی مواقع به گونه ای دیگر قضاوت خواهیم کرد!

See in the mirror . if you are beautiful , act as your beauty . if you are not beautiful , don't add bad action to your ugly face.

در آئینه نگاه کن اگر صورت زیبا داری کاری مناسب جمالت انجام بده اگر قیافه ات نامتناسب است زشتی کردار را به زشتی صورت میفزا


If you want to know nature of someone , consult with him to be familiar with his justice, oppression and evil.

اگر بخواهی طبع کسی را بشناسی با او مشورت کن تا به عدل و جور و شر او واقف گردی .

 

Unpatiense do not free the human from pain but it is a new pain which the human adds to his other pain for his mortality.

بی صبری انسان را از هیچ رنجی نمی رهاند بلکه درد تازه ایست که انسان برای از پا درآوردن و نابود ساختن خود بر سایر دردهای خویش می افزاید .


Every body's foolishness will be known by two things:first,say things which are not asked,seconb' to speak more than necessity.

نادانی هر کس به دو چیز دانسته شود ، اول خبر دهد و بگوید چیزی که از او نپرسیده اند ، دوم با سخن گفتن زیادتر از حد ضرورت .
 

Act your promise to gain two superiority , the trust and munificence.

آن چه وعده کردی وفا کن تا حائز و فضیلت گردید : جود و صدق .


Life without love is impossible . world is like a cemetery for people who don't have love

زندگی بی عشق محال است . برای مردم بی عشق دنیا حکم قبرستان وسیعی است


Behaviour excellencies should be gain for beauty and health of soul, not for fear of punishment.

فضایل اخلاقی نه به امید مکافات و نه از ترس مجازات بلکه برای خاطر صحت و جمال روح باید اکتساب شود .
 

Excellence is similarity of soul to its highest kind, means its similarity to GOD.

فضیلت عبارتست از مشابهت روح به مثال اعلی یعنی مشابهت او به خدا


There are two power in the world , sword and policy. Most of the time sword is defeated by policy.

در دنیا دو نیرو هست : شمشیر و تدبیر ، بیشتر اوقات شمشیر مغلوب تدبیر شده است .

 

not expect speed of the act but request goodness of the action because the  as been asked not the speed .

سرعت در عمل را نخواهید بلکه نیکویی عمل را بخواهید که بعد از فراغ از نیکویی عمل پرسیدند نه از سرعت آن .

 

Never go to meet the person which don't has attention to you and don't speak with whome which don't belives your saying and don't say any words to whome which don't listen to you.

به دیدن کسی که با تو سر سنگین است نرو با کسی که سخنت را تکذیب کند گفتگو مکن برای کسی که گوش ندهد حرف نزن .

 

The most sagacious people are the most powerfull.

خردمندترین مردم ، قدرتمندترین هستند .
 

When Alexander asked plato for ministry , he refused and said ; Don't forget GOD , Keep promise , Keep faith , gain knowledge , suppress the anger , conceal evil , refuse bad friends , Keep away selfishness , grant to oppressed , gain the paradise .

بعد از آن که اسکندر افلاطون را برای وزارت خواست و قبول نکرد به او گفت : یاد دار خدا را ، نگاه دار وفا را، سخت دار دین را ، گرد کن علم را ، بخور خشم را ، بپوش شر را ، ببر همنشین بد را، بردار خود را ، بده مظلومان را ، بشان بهشت را

 

دیگه بسته تا اینجا . اگه خوشتون اومد دربارش نظر بدید تا ببینم برای بعد چه کاری می تونم بهتر از این انجام بدم . دعای خیر برای هم دیگه فراموش نشه . حسن

!! نوشته شده توسط | 21:2 | چهارشنبه دوم بهمن 1387 •

سلام به دوستان عزیز و خدا قوت  به همتون بزرگ و کوچیک
 
مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد
 
وقتی پولهارا دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید : آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم
 
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت
 
او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
 
مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید
 
نكته اخلاقی: وقتی شانس در خونه شما را میزند .... از آن استفاده كنید 
 

شاد باشیدو موفق

!! نوشته شده توسط | 20:56 | چهارشنبه دوم بهمن 1387 •

دوستت دارم. تو چی؟
خیلی میخوامت. تو چی؟
دوریت اذیتم میکنه. تو چی؟
بی تو میمیرم. تو چی ؟
.
.
.
.
.
من الکی گفتم. تو چی؟
*******
الهی تو خورشید بشی من زمین که سالی یک بار من دور تو بگردم ولی تو سالی 365 بار دور من بگردی
*******

بادكنك ها هميشه با باد مخالف اوج ميگيرند
The kites always rise with adverse winds.
---------------------------------------
براي خود زندگي كنيم نه براي نمايش دادن آن به ديگران
Live for ourselves not for showing that to others..
---------------------------------------
سفري به طول هزارفرسنگ با يك گام آغاز مي شود
A distant tour begins with one step...
---------------------------------------
بازنده ها در هر جواب مشكلي را مي بينند، ولي برنده در هر مشكلي جوابي را مي بيند
The losers find problem in every answer but the winners find an answer in every problem.
---------------------------------------
به جاي موفقيت در چيزي كه از آن نفرت دارم، ترجيح مي دهم در چيزي شكست بخورم كه از آن لذت مي برم(هينزسيندي)
Instead of success in a base I hate, I prefer to loose in a base I enjoy.
---------------------------------------
بادبادك تا باباد مخالف روبه رو نگردد ، اوج نخواهد گرفت
If the kite doesn't face adverse wind it won't rise...
---------------------------------------
آن‌چه را که در مزرعه ذهن خود کاشته‌اید درو خواهید کرد
You will reap what you plant in your minds farm.
---------------------------------------
اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد
If you won't be patient in the flow of river, every driftwood will be a huge problem for you.
---------------------------------------
آن كه امروز را از دست مي دهد ! فردا را نخواهد يافت
هيچ روزي از امروز با ارزشتر نيست
Who looses today, won't find tomorrow
There is nothing important as today.
---------------------------------------
یک ضرب المثل امریکای هست که میگه مشکل که به وجود اومد بگرد راه حلش را پیدا کن نگرد دنبال این که چرا بوجود اومد
There is an American proverb that says: If you face a problem try to find the solution not the reason.
---------------------------------------
انسان هر چه بالاتر بروداحتمال ديده شدن وصله ی شلوارش بيشتر می شود (( اديسون  
Whatever human rise his trousers inset will be seen more.
---------------------------------------
هنگامی که درگیر یک رسوایی می شوی ، در می یابی دوستان واقعی ات چه کسانی هستند .(( الیزابت تیلور  
When you catch in a calumny, you know your real friends.
---------------------------------------
عشق عینک سبزی است که باآن انسان کاه را یونجه می‌بیند .(( مارک تواین  
Love is a green glass that you see the chaff as alfalfa with it.
---------------------------------------
هرگز به احساساتی که دراولین بر خورد از کسی پیدا می کنید نسنجیده اعتماد نکنید .(( آناتول فرانس
Don't believe your sense of first meeting never.
---------------------------------------
تصمیم خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .(( پائولوکوئیلو
Gods decide is out of our hindsight power but it is always beneficial for us.
---------------------------------------
مهم نیست چه پیش آمده ،تحمل کن و اندوه خود را زیر لبخندی بپوشان .( دیل کارنگی  
It isn't important that what happened, tolerate and hide your grief with smiles..
---------------------------------------
علف هرزه چیست ؟گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده است .(( امرسون
What is forb? It is a plant that we don't know its profits yet.
---------------------------------------
بردن همه چيز نيست ؛ امّاتلاش برای بردن چرا .(( وئيس لومباردی
Winning is nothing but trying to win is all thing.
---------------------------------------
اگرنمیتوانی با کسی که عاشقش هستی باشی، عاشق کسی باش که با او هستی"
If you can't be with your love, try to love who you are with.
---------------------------------------
از من پرسيد :تو مال منی؟ گفتم:آره!مال خود خودتم. هر كاري دلت مي خواد باهام بكن. گفت :هر كاري؟ گفتم:آره. ............ تنهام گذاشت و رفت
He asked me: you are mine? I told: yes, I'm yours, do what you love with me. He told: what I loved? I told: yes...he left me alone and went.
---------------------------------------
يك شبي با ياد تو بدرودخواهم گفت و رفت خاطراتت را به جوي آب خواهم گفت و رفت/ در فرار شعرهايم يك شبي خواهم نشست/ آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت/ با خيالت بر ديار قصه هارفتم ولي...
One night I will say bye and will leave/ I will say your memories to the sike and will leave/ I will sit in the top of my poems one night/ I will say my last poem from you and will leave/ I went to the land of stories whit your dreams but...
---------------------------------------
زماني كه مرا به دنياآوردند مي گفتند همه را دوست بدار اكنون كه ديوانه وار دوستش دارم مي گويند فراموشش كن
When they born me they said: "love every one" and know that I love frenzied they are saying: "forget"
---------------------------------------
يك عشق عروج است و رسيدن به كمال ، يك عشق غوغاي درون است و تمناي وصال ، يك عشق سكوت است و سخن گفتن چشم ،يك عشق خيال است و....خيال است و....خيال
Love is an ascent and reach to perfection, a love is inside hubbub and is the request of joiner, a love is silence and eyes speaking, a love is a dream and...is a dream and...dreams...
---------------------------------------
اگه از ياد تو رفتم... اگه از ياد تو رفتم اگه رفتي تو زدستم اگه ياد ديگروني ...من هنوز عاشقت هستم با وجود اينكه گفتي ...ديگه قهري تا قيامت با تموم سادگي هام/ گفتم اما.... به سلامت شايداين خوابه كه ديدم ...هر چه حرف از تو شنيدم قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسيدم! پيش از اين نگفته بودي ... غير من كسي رو داري توي گريه توي شادي....سر رو شونه هاش بذاري تو رو مي بخشم و هرگز ديگه يادت نمي افتم.... برو زيباي عزيزم ... تو گروني ... من چه مفتم
If you forget me...if you forget me, if you leave me, if you are for others...I love you yet despite that you said you huff with all my purities for ever/I said but...bye! May this is just a dream...what I heard from you my beliefless heart said I didn't receive to my love! You didn't say before...that you have another one in your laughing in your crying except me...if you rest your head in my shoulders I forgive you and never remind you...go my beautiful darling...you are expensive ...I am gratis
---------------------------------------
حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست..بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش ، بلکه به ناگفته هایش گوش کن
The fact of a person isn't the same that the person shows, haply the fact is same that the person can't show it, if you want to identify a person listen to his unsaid not said.
---------------------------------------
برای قضاوت در مورد موفقیت خودت ببین چه بدست آورده ای و در قبال آن چه از دست داده ای
To judge about your achievement, think about what you earned instead of what you lost.
---------------------------------------
همیشه شعله های بزرگ ناشی از جرقه های کوچک است. دانته
Always the huge blaze is from small spunkie.
---------------------------------------
مرد بزرگ کسی است که در سینه قلبی کودکانه داشته باشد. منسیوس
The big man is who has an infantine heart.
---------------------------------------
هرگاه بفهمی اهدافت را خودت تعیین می کنی، می فهمی زندگی ات را هم خودت شکل می دهی.ویندایر
When you understand that you specify your aims, you will know that you make your life yourself.
---------------------------------------
بیشترین تاثیر افراد نیک ،زمانی احساس می شود که از میان ما رفته باشند.رالف والد وامرسون
We will feel influence of good person when we lose them.
---------------------------------------
ما به وسیله اندیشه های خود ترقی می کنیم و از نردبان تصوری که از خویشتن داریم بالا میرویم.اوریسون سوئت ماردن
We upwell with our thoughts and rise from the stile of our imagination that we have from ourselves.
---------------------------------------
خود را مقید کنید که از حدانتظاری که دیگران از شما دارند فراتر بروید.هنریواردبیچر
Force yourself to be best that others expect from you.
---------------------------------------
روح درونی خود را زیباکنید تا شخصیت درونی و بیرونی شما یکی شود.سقراط
Make beautiful your inside esprit, that be same your inside and outside personality.
---------------------------------------
به خصلتهای خود بیش ازآبرو و حیثیت اهمیت دهید زیرا: خصلتها نشانه واقعیت وجودی شماست در حالی که آبرو وحیثیت نشانه طرز تفکری است که دیگران درباره شما دارند
Overrate to your behavior more that your prestige, because behaviors are the sign of your facts but prestige is what others thought about you.
---------------------------------------
اسرار خویش به کسی مگوی زیرا سینه ای که در حفظ راز خود به ستوه اید از سینه دیگران نباید انتظار امانت داشته باشد
Don't say your secrets to others, because the heart that is tired from itself secrets, shouldn't expect others to be trustee.
---------------------------------------
انسانها نه به نسبت تجارب خود بلکه به نسبت ظرفیتی که برای تجربه کرد دارند عاقل هستند.جرجبرناردشاو
Human is wise because of the capacity that they have for new experience not for their experiences.
---------------------------------------
اگر ارزشهای واقعی خود رانمی شناسید خود را برای رنج آماده کنید.آنتونی رابینز
If you don't know your real price, be ready for affliction.
---------------------------------------
فردا و دیروزبا هم دست به یکی کردند: دیروز با خاطراتش مرا فریب داد. فردا با وعده هایش مراخواب کرد. وقتی چشم گشودم امروز هم گذشته بود
Yesterday and tomorrow get friend: yesterday deceive me with its memories and tomorrow make me asleep with its behest. When I opened my eyes today was passed too.
---------------------------------------
تمام لحظه ها زیبا هستنداین تو هستی که باید پذیرنده باشی و آماده تسلیم... تمام لحظه ها سرشار از نعمت اند. این تو هستی که باید توانایی دیدن داشته باشی..... تمام لحظه ها با نیایش همراهند. اگر همه را باسپاسی ژرف بپذیری هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد. اوشو
All moments are beautiful; you should accept and be ready to deference. All moments are full of gifts, you should see...all moments are full of invocation, if you accept all with a deep thank, there will be no problem.
---------------------------------------
جهان نسبت به هرکس دو نوبت دارد: یک نوبت به نفع شما است. و یک نوبت به ضرر شما
آنگاه که دنیا به شماروی آورد یاغی نشوید. و موقعی که دنیا به شما پشت کرد صبر پیشه کنید
World is in 2part for you: 1for you and 1is detriment for you.
When it smiles you don't be forward, and when it turns from you try to be patient.
---------------------------------------
به افکار خود اهمیت بدهید،این افکار حرفهای شما می شوند. این حرفهای اعمال شما میشوند. به اعمال خود اهمیت بدهید، این اعمال شخصیت شما میشوند
Overrate to your thoughts, they will be your words, these words will be your behavior, overrate to your behavior they will be your personality.
---------------------------------------
راههای خوشحال کردن کودکان: آنها را در آغوش بگیرید. به آنچه می گویند گوش فرادهید. به آنان اطمینان خاطر بدهیم. اجازه بدهیم که گریه کنند. به انها بفهمانیم که نارحت بودن یک مساله طبیعی است
The ways of making children happy: hug them, listen to them, and make them calm that they don't cry, learn to them that grief is a normal happen.
---------------------------------------
انسان خوش خوی ومتمدن واقعا زیباست. دکتر ماکارنکو
Well behavior and debonair human is really beautiful.
---------------------------------------
بخشش خوب است....بهتر از آن فراموش کردن آن است
Forgiving is good...but forgetting is better.
---------------------------------------
من کفش نداشتم و مدام شکایت می کردم. تا اینکه روزی مردی را دیدم که پا نداشت
I didn't have shoes and always I was complaining, but one day I saw a man who didn't has foot.
---------------------------------------
از اشتباهات دیگران درس بیاموزیم، چون زندگی آنقدر طولانی نیست تا همه آنها را خودمان تجربه کنیم
Let's learn sth from others mistakes, because life is not too long for us to experience all thing.
---------------------------------------
نشانه های هشداردهنده افسردگی: نگاه بدبینانه.... تمرکز بر روی مشکلات..... از دست دادن شوق و علاقه درزندگی..... پایین آمدن میزان انرژی..... آیه یأس خواندن.... اشکال در خواب شبانه
The warnfull signs of dumps: being pessimist, focusing on problems, loosing the happiness, being despair, having problems in night asleep.
---------------------------------------
شش راه برای قدم برداشتن به سوی آینده ای بهتر: یاد بگیرید تا تغییرات و نقاط ضعفتان را بپذیرید. اگر احتیاج به کمک دارید درخواست کمک کنید. مستقیما با مشکلات خود درآمیزید. اشتباهات خود رابپذیرید. مسئولیت کامل خود را به عهده بگیرید. واقعیت را بگوئید مخصوصا به خودتان
6ways for better future: learn to accept changes and your inabilities, if you need help call help, fight with your problems straightly, accept your mistakes, take responsibility of yourself completely, and tell the fact especially to yourself.
---------------------------------------
شاه کلید عشق ، تسلیم است
Just key of love is deference.
---------------------------------------
داشتن کافی نیست، بایداقدام کرد
خواستن کافی نیست، باید کاری کرد
Having sth isn't enough, you should proceed
Wanting isn't enough, you should do sth.
---------------------------------------
به ستاره ها نگاه کن. به چشمک زدنشون بخند. اما بهشون دل نبند ، چون چشمک هاشون از روی عادته
Look at the stars, laugh to their winking, but don't love them, because their winks are just from habit.
---------------------------------------
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفشهای او راه بروم. دکترشریعتی
O my God, help me that when I want to judge about one walking, first I walk little with his shoes.
---------------------------------------
ایمان داشته باش که کوچکترین محبت از ضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شود. ویکتور هوگو
Believe that the less kindness won't be forgotten even from weak minds.
---------------------------------------
هیچ می دانی فرصتی که ازآن بهره نمی گیری ، آرزوی دیگران است؟! جک لندن
Do you know? A fortune that you don't use, is others wish.
---------------------------------------
دانستن کافی نیست...بایدبه دانسته خود عمل کنید. ناپلئون هیل
Knowing is not enough we should do what we know.
---------------------------------------

 هزار بار شنیدم دوستم داری! هزار بار شنیدی من بیشتر! هزار بار شنیدی تنهام نزار !هزار بار شنیدم کاش می تونستم ! هر هزار بار که خواستم به جواب برسم معادله ام یا حل نشد یا جوابش این نامساوی بود دوستت دارم # رهایت می کنم ! ولی همون آخرین بار معادله را تو حل کردی ونتیجه این شد
 دوستت دارم = میرم = برای همیشه تنهات می زارم

!! نوشته شده توسط | 20:53 | چهارشنبه دوم بهمن 1387 •

موضوع انشا: توافت‌هاي ايران و خارج

پدرم هميشه مي‌گويد " اين خارجي‌ها که الکي
خارجي نشده‌اند، خيلي کارشان درست بوده که
توي خارج راهشان داده‌اند" البته من هم
مي‌خواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت کنم؛ سيکلم
را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج
خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي
چيزها راجب به خارج مي‌دانم.
تازه دايي دختر عمه‌ي پسر همسايه‌مان در
آمريکا زندگي مي‌کند. براي همين هم پسر
همسايه‌مان آمريکا را مثل کف دستش مي‌شناسد.
او مي‌گويد "در خارج آدم‌هاي قوي کشور را
اداره مي‌کنند"
مثلن همين "آرنولد" که رعيس کاليفرنيا شده است.
ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره
زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با يک خانم...
البته آن قسمت‌هاي بي‌تربيتي فيلم را نديديم
اما ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد
اين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي
گذارند مدير بشود.
خارجي‌ها خيلي پر زور هستند و همه‌شان بادي
ميل دينگ کار مي‌کنند. همين برج‌هايي که
دارند نشان مي‌دهد که کارگرهايشان چقدر قوي
هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.
ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛
فقط برنامه‌هاي علمي آن را نگاه مي‌کنيم.
تازه من کانال‌هاي ناجورش را قلف کرده‌ام تا
والدينم خداي نکرده از راه به در نشوند. اين
آمريکايي‌ها بر خلاف ما آدم‌هاي خيلي
مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل مي‌کنند
و بوس مي‌کنند.. اما در فيلم‌هاي ايراني حتا
زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم
مي‌نشينند که به فکر بنده همين کارها باعث
شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود.
در اينجا اصلن استعداد ما کفش نمي‌شود و
نخبه‌هاي علمي کشور مجبور مي‌شوند فرار
مغزها کنند. اما در خارج کفش مي‌شوند. مثلاً
اين "بيل گيتس" با اينکه اسم کوچکش نشان
مي‌دهد که از يک خانواده‌ي کارگري بوده اما
تا مي‌فهمند که نخبه است به او خيلي بودجه
مي‌دهند و او هم برق را اختراع مي‌کند.
پسر همسايه‌مان مي‌گويد اگر او آن موقع برق
را اختراع نکرده بود؛ شايد ما الان مجبور
بوديم شب‌ها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم.
من شنيده‌ام در خارج دموکراسي است. ولي ما
نداريم. اگر اينجا هم دموکراسي مي‌شد چقدر
خوب مي‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعيس جمهور
مي‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش مي‌شد.
شايد "آميتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت
مي‌کرديم تا وزير بشوند. خيلي خوب مي‌‌شد.
ولي سد افصوث و دريق که نمي‌شود.
از نظر فرهنگي ما ايراني‌ها خيلي بي‌جمبه
هستيم. ما خيلي تمبل و تن‌پرور هستيم و حتي
هفته‌اي يک روز را هم کلاً تعطيل کرده‌ايم.
شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر
همسايه‌مان شنيدم که در خارج جمعه‌ها تعطيل
نيست. وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار
شوم. اما حرف‌هاي پسر همسايه‌مان از بي بي سي
هم مهمتر است.
ما ايراني‌ها ضاتن آي کيون پاييني داريم.
مثلن پدرم هميشه به من مي‌گويد "تو به خر
گفته‌اي زکي".
ولي خارجي‌ها تيز هوشان هستند. پسر
همسايه‌مان مي‌گفت در آمريکا همه بلدند
انگليسي صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم
انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم کلي
کلاس زبان مي‌روند و آخرش هم بلد نيستند يک
جمله‌ي ساده مثل I lav u بنويسند. واقعن جاي
تعسف دارد.
اين بود انشاي من.
!! نوشته شده توسط | 20:48 | چهارشنبه دوم بهمن 1387 •

 
 
 
گذری بر مکتب بهلول

 

لطیفه های هارون


روزی خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زن خود زبیده مشغول بازی شطرنج بود . بهلول هم در کنار آنها مشغول تماشا بود .

صیادی به نزد آنها آمد و با احترام ماهی فربه و بسیار قشنگی جهت خلیفه آورد .

خلیفه بسیار خوشحال شد و گفت چهار هزار سکه زر به وی دهید .

صیاد سکه هارا گرفت .
زبیده به هارون گفت چرا اینقدر زیاد در روز تو باید به درباریان و لشکریان خود انعام دهی و اگر کمتر دهی میگویند ما از صیاد کمتر هستیم و اگر بیشتر بدهی که خیلی زود خزانه تهی میشود .

هارون سخن زن را پسندید گفت حال چه کنم . :

گفت صیاد رو صدا کن بپرس نر است یا ماده اگر گفت نر بگو باب میل ما نیست اگر گفت ماده باز هم بگو باب میل ما نیست ناچار است ماهی رو برده و انعام را برگرداند ؟

بهلول گفت فریب زن نخور مزاحم صیاد نشو ؟

اما هارون قبول نکرد ؟

صیاد را صدا زد و پرسید ماهی نر است یا ماده ؟
صیاد گفت سرورم نه نر میباشد نه ماده بلکه خنثی می باشد .

هارون از جواب صیاد بسیار لذت برد دستور داد چهار هزار سکه زر دیگه به او بدهند .

صیاد سکه ها را گرفت و در بندی ریخت و از پله های قصر مشغول پایین رفتن شد سکه ای از بند افتاد صیاد خم شد و سکه را برداشت .

زبیده گفت چقدر صیاد پست فطرتی از یک سکه هم نگذشت ؟

هارون هم تایید نمود وصیاد رو صدا نمود ؟

باز بهلول گفت مزاحم صیاد نشوید و او قبول نکرد ..

رو به صیاد گفت تو اینقدر پس فطرتی حتی از یک سکه هم نگذشتی ؟

صیاد گفت من پس فطرت نیستم بلکه نمک شناسم و از این جهت پول را برداشتم که دیدم یک طرف این پول آیات قرآن و طرف دیگر اسم خلیفه میباشد . و روی زمین بماند پا روی آن مینهند که از ادب دور است .

خلیفه از سخن صیاد باز خوشش آمد و دستور داد چهار هزار سکه دیگر به او دهند .

هارون رو به بهلول کرد و گفت من از تو دیوانه ترم تو سه بار مرا مانع شدی من توجه نکردم به حرف زنم گوش دادم و کلی متضرر شدم ...



با  تشکر از شما عزیزان امیدوارم لذت برده باشید .


 

روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که آنرا در میان فقرا و نیازمندان تقسیم نماید بهلول وجه را گرفت و بعد از لحظه ای به خود خلیفه بازگرداند ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟


هارون علت را پرسید ؟

بهلول جواب داد : که من هرچه فکر کردم از خود خلیفه محتاج تر و فقیر تر کسی نیست . این بود که من وجه را به خود خلیفه رد کردم چون میبینم مامورین و گماشتگان تو در دکانها ایستاده و به ضرب تازیانه مالیات و باج و خراج از مردم میگیرند و در خزانه تو میریزند و از این جهت دیدم که احتیاج تو از همه بیشتر است لذا وجه را به شما برگرداندم ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


****************************************************

معما

روزی فقیهی از خراسان به نزد هارون الرشید آمد ..

او را با بهلول آشنا کردن و فقیه بهلول را مورد تمسخر قرار داد ؟

که تو دیوانه ای ؟

بهلول گفت من به دیوانگی خود آگاهم ؟

تو به نفهمی خود آگاه شو ؟

هارون الرشید گفت بهلول دانشمند و عالم است ..؟؟؟

فقیه گفت قبول من معمائی را میگویم اگر حل کردی من 1000 سکه زر به تو میدهم ؟

اگر نتوانستی تو به من 1000 سکه بده ؟


بهلول گفت من از مال دنیا هیچ ندارم اما اگر جواب ندادم غلام تو خواهم شد اگر من جواب دادم 1000 سکه را بین فقرا تقسیم میکنم ..

فقیه قبول کرد ..


اما معمای فقیه ؟

در خانه ای زن و شوهری شرعی کنار همدیگرند ؟

در همان خانه شخصی به نماز ایستاده و

شخصی روزه میباشد ؟



مردی وارد آن خانه میشود :

آن زن و مرد بر یکدیگر حرام میشوند ؟

نماز و روزه آن دونفر هم باطل میشود ؟



بهلول سریع پاسخ داد ؟ شما هم فکر کنید و اگه تونستین جواب بدین ؟


جواب رو به زودی مینویسم ....



موفق باشین ......

 

جکهای خنده دار و بامزه

عزیزانی که ابن جوکها رو میخونن بدونن ما نه قصد توهین به هموطنانمون رو داریم نه به قوم و قبیله ای و.......
فقط قصدمون خندوندن شما عزیزانه
....................................



1 -حلول ماه شوال  و عید سعید فطر مبارک   . ( ستاد روحیه دهی به روزه داران  محترم)

***************************************

2 -حوزه علمیه قم اعلام کرد  بمنظور صرفه جوئی در مصرف سوخت  مستحب است  بانوان  محترمه با اولین بوق سوار شوند ..

***************************************

3 -
اینقد گفتن یه روز یه ترکه -- ترکها دیگه روزابیرون نمیان
.............


***************************************

4 - مردي توي خيابان راه مي رفت و مي خنديد, دوستش بهش رسيد و پرسيد
:
- چرا با خودت مي خندي؟ مگه ديوونه شدي؟

- نه, دارم براي خودم جوك تعريف ميكنم
.
كمي كه جلوتر رفتند مرد آنقدر خنديد كه سياه و كبود شد, دوستش سئوال كرد ديگه چي شده؟ - هيچي تابحال اين جوك را نشنيده بودم


***************************************


5 - به ترکه ميگن با قيمت جمله بساز ميگه مامان چقدر قيمت خوشمزه بود

***************************************

6 -
بسيجيه رو منشی تلفنش گفته:((بسم الله الرحمن ارحيم لطفا بعد از شنيدن سوره بقره پيغام خود را بگذاريد.والسلام العليکم به رحمه الله
))!!!!!!

***************************************


7 - چهار بیماری خطرناک
:

- بری بری ( کمبود ویتامین )

- بری بدی ( مشکل مالی )

- بدی بری ( کمبود وقت )

- بدی بدی ( نیاز شدید مالی )

***************************************

8 -
تركه داشته به زور زنشو مي كرده توي يخچال ازش مي پرسن براي چي اين كارو مي كني

مي گه مي خوام فاسد نشه

***************************************


9 -
اولی : اگه گفتی برای کو بیدن یه میخ به دیوار چند تا ترک هم کاری میکنن؟

دومی: خوب یه نفر

اولی : نه بابا- ۷۲ نفر

دومی : چه طور ؟

اولی : یکی میخ نگه می داره یکی چکش ۷۰ نفر بقیه دیوار رو به طرف میخ هل می دن

***************************************


10-
ترکه مسئول بسته بندی کبریت می شه کارخانه برشکست می شه

چراااا....؟

چون تمام کبریت ها رو امتحان می کرده

***************************************
11

- از ترکه می پرسن آیا ماه مسکونیه

میگه : آره مگه نمی بینی که شب ها چراغ هاش روشنه

***************************************

12 -
یه جوکه پاره میشه ترکها ازش می ریزند بیرون
***************************************


13 -
یه بار یه ترکه پدرشو میکشه ازش میپرسن چرا پدرتو کشتی میگه اخه این اواخر به مادرم بد نگاه میکرد
..........

***************************************
14 - به يه معتاده ميگن اون دويست تومني رو از زمين وردار معتاده برميگرده ميگه : مگه من وژنه بردارم


***************************************


15-
یه ترکه یه چک 100000 تومنی رو از زمین میبینه میگه ما از این شانسها نداریم!!!!! پرتش میکنه

***************************************

16-
به تر که میگن شما ترکی؟ میگه نه به خدا بیا بگرد
***************************************


17-
به يه تركه ميگن : شما هنوز به ق ميگيد گ ؟ ميگه : نه اون مال گديم گديما بود

***************************************

18-
سهمیه بندی سکس در  ایران :

تهرانیها  ۳۰ بار در ماه

قزوینیها ۲۰ بار  در ماه

رشتیها ۱ بار در ماه

علت :

تهرانیها مصرفشون خیلی بالاست  - قزوینیها دو گانه سوزن . رشتیها هم سهمیشون رو میفروشن ...

***************************************

19-
توي قزوين دو نوع دلار هست يه دلار۸۰۰توماني كه دست مردمه ويه دلار ۸ توماني كه روي زمينه
......
***************************************

20- رشتیه بچه شو میندازه بالا میگه بگو بابا میگه اصغر اقا اکبر اقا مش قربون
***************************************

21-
رشتیه به دوستش میگه عجب بچه خوشکلی دارید

میگه باز تو یه کار واسه ما کردی هی تو سرمون بزن

***************************************

22-
از يه تركه ميپرسن از چه جور لبي خوشت مياد؟ ميگه: از لب جوب پشت خونمون

***************************************


23-
از ترکه میپرسن: میدونی

USA مخفف چیه؟ میگه: یوم‌الله سیزده آبان
!

***************************************

24- ترکه زنگ میزنه فلسطین، میبینه اشغاله
!


***************************************


25- ترکه داشته جلو دو سه تا دختر افه میومده، یهو تلنگش در میره. واسه اینکه ضایع نشه،
دستشو میگذاره بغل دهنش، داد میزنه: گـــــــوزیـــــــه... گوووووز!


***************************************

26 - به ترکه میگن: کجا داری میری؟ میگه: دارم برمیگردم
!

***************************************

27 - ترکه آخره عمرش بوده در حال جون دادن بوده به پسرش میگه من که مردم بگو ایدز داشتم .. پسرش با تعجب میگه چرا ایدز ؟؟؟؟

پدرش میگه :

۱- با کلاسه ایدز .

۲- افرادی که ایدز دارن خیلی کمن .

۳ - هیچکس ننت رو نمیگیره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

***************************************


28 -
ترکه می‌ميره شب اول قبرش ۶۲ نفر ميان بالا سرش، ۲ نفرشون سوال ميپرسن، ۶۰ نفر حاليش ميکنن

***************************************

29-
ترکه میگه خدایا  چی میشد  ماه رمضان رو مثل المپیک  هر ۴ سال تو یک کشور برگزار میکردی ...

***************************************
30-
به ترکه میگن با گوهر جمله بساز : میگه توی گو هر موقه مارو میبینی میگی جمله بساز


***************************************
31-
بهم گفت بخواب ؟ خوابیدم ... گفت وا کن ؟ وا کردم ... یه چیزی در آورد کرد توش ... وقتی کارشو انجام داد خیلی خون اومد ... خیلی ترسیده بودم ... اولین بار بود دندون می کشیدم
!!!!!!!!!!!!!!!!!

***************************************

32 - راه عشق ورزیدن
...

1. دست تو دست
...

2. این تو دست
...

3. دست تو اون
...

4. این تو اون
...

***************************************

33- فرق زن با دزد چیه ؟ فرقش اگه دزد مالتو بخوره جبگرت میسوزه اما اگه زن مالتو بخوره جیگرت حال میاد
!!!!!!!!!!

***************************************

34 - یه بار رشتیه میره خونه میبینه یه نفر بقل زنش خوابیده ... میگه اوووووووووووووووو ... اینقدر بدم میاد یکی ادا منو در بیاره
!!!
***************************************

35- اون چیه که مردا در میارن زنا میخورن ؟؟؟ بی ادبا یه لقمه نونه
!!

***************************************
36- هروقت دچار یاس و نا امیدی شدی بدون تو از یک میلیون اسپرم دیگه زرنگ تر بودی که آدم شدی
!!!!

***************************************
37 - به قزوینیه میگن محکم ترین سد چیه ؟ میگه شلوار لی


***************************************

38-
زنه میره پیش شوهزش میگه این همسایه قزوینیمون هروقت تو نیستی میاد منو ... شوهرش میگه : ولش کن دیوونس وقتی تو نیستی میاد منم
... !!!!!

***************************************
39- وزارت بهداشت و درمان خوردن  اندام جنسی  بانوان  را مضر  اعلام کرد :

-۱ حاوی ۴ ٪ اسید ..

۲- ۵ ٪  املاح

۳- ۲۰ ٪ گوشت قرمز

۴- ۴۳  ٪ چربی

۵- ۲ ٪ پشم ..

و ۱۰۰ ٪ اعتیاد آور است ..

***************************************

40 -
رشتیه به رفیقش می گه: خاک بر سر بی غیرتت .خانومم عکس ابجیتو رو سینه عباس اقا خالکوبی شده دیده

***************************************
41 -
ترکه می ره امپول بزنه پرستار می گه لطفا شلوارتون رو در بیارید ترکه می گه: والا من خجالت می کشم اول شما در بیارید
***************************************
42 -
نماز خوندن معتادا: بسم الله لحمان لحیم .قفلو داد به احد .......احد داد به شمد......لم داد این ور.....لم داد اون ور........ولم کن بابا کفرش دراومد احد

***************************************

43 -
دختر رشتیه به مامانش می گه مامان چه انگشتر خوشگلی داری بابا واست خریده؟ مامانش می گه نه بابا من اگه به امید بابات بودم تو رو هم نداشتم

***************************************

44 -
اصفهانیه یه موز می خوره تا یه هفته نمی ره دستشویی

***************************************
45 -
به ترکه می گن می دونی فامیلی خدا چیه؟ می گه: فکر کنم وکیلی باشه
***************************************

46 -
ترکه می ره نماز جمعه جو می گیرش موج مکزیکی می یاد
***************************************

47 - به مرغه میگن چرا تخم نمیذاری . با ناز و عشوه میگه شوهرم گفته  به خاطر ۷۰ تومان  اندامتو خراب نکن .....

***************************************

48 -
قزوینیه می ره 200 میلیون می دزده زنگ می زنه می گه بچه رو بیارید پولارو تحویل بگیرید
***************************************

49 -
میدونی شباهت خانومها با موبایل چیه ؟

هر دو از پائین شارژ میشن ...

***************************************

50-
ازرائیل با ماشین الگانس رد میشه شیطون میبینه کف میکنه ... میگه مایه دار شدی .

میگه نه بابا تازه اضافه کاریهای پروژه بم رو به حسابم ریختن ..

***************************************

۵۱ -  يه روزيه پسرترك يه دخترميبره خونه بعد دختره ميگه من پريودم پسره مياد كلاس بذاره ميگه خوشبختم منم ديويدم.


****************************************************************

۵۲ -  تركه چراغ جادو پيدا ميكنه بعد از اينكه غولش در اومد به تركه گفت يه آرزو كن تر كه مي گه خليج فارس و آسفالت كن غوله مي گه سخته يه آرزو ي ديگه كن تر كه ميگه من و آدم كن غوله مي گه ولش کن ميرم همون خليج فارس و آسفالت كنم


نظر یادتون نره .....................

موفق باشین در پناه حق .....................


****************************************************************

!! نوشته شده توسط | 19:33 | سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 •

بهلول دیوانه یا دانا ..... شما بگین

 

بهلول دانا ,بهلول دیوانه


روزی مردی در جمعی از بهلول سوال کرد:بهلول چه بخرم که سود زیادی

در ان باشد.بهلول گفت:اهن و پنبه-مرد کمی فکر کرد و بقیه دوستان هم


گفتند نظر خوبی است . مرد مقدار زیادی اهن و پنبه خرید و انبار کرد و
پس از چندی به قیمت خوبی فروخت و سود کرد.پس از چندی بهلول را


در کوچه دید و گفت:بهلول دیوانه به نصیحت تو گوش کردم و سود خوبی
کردم حال بگو چه بخرم که سود بیشتری داشته باشد.بهلول گفت:پیاز و


هندوانه.مرد با خوشحالی رفت و مقدار زیادی پیاز و هندوانه خرید.اما پس
از چندی نتوانست انها را بفروشد و همه ی پیازها و هندوانه ها  از  بین


رفت.با عصبانیت به سوی بهلول رفت و گفت با  نصیحتی که به من  کردی
همه ی مالم رو از دست دادم.بهلول گفت:دفعه ی اول منو عاقل فرض کردی


و من هم نصیحت عاقلانه ای به تو کردم.دفعه ی دوم به من گفتی دیوانه و
من هم نصیحت دیوانه ها رو به تو کردم.مرد خجل شد و سرش را پایین


انداخت و رفت.تو روزگار ما هم ادمهایی با این طرز تفکر وجود دارند


خدایا به همه ی انسانها قدرت تعقل بده        خدایا ما را به خود وا مگذار



 

!! نوشته شده توسط | 18:30 | سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 •

" آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "

 

 

 مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "

بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن.

من گوش خواهم کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید: " آیا خدا تو هستی؟ "

چونکه جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او حرف میزد.

او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.

وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می کنم. "

وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشتر چراغهای خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.

او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند.

او در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم. "
بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب نداد من فوراً از آنجا میرم. "

او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد جوان فرار کند در باز شد.  مردی با شلوار جین و تی شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت: "براتون شیر آوردم. "  آن مرد شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.

مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم."

همسرش نیز از آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟ "

مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد.

این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم.  نمی دونم چرا این روزها خود به خودی دوست دارم در مورد خدا مطالب بیشتر تو وبلاگ قرار بدم . امیدوارم دلهاتون همیشه خدایی باشه  در پنا حق باشید و خرسند  حسن

!! نوشته شده توسط | 17:43 | جمعه بیستم دی 1387 •

 

 از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام. توان شروع به دویدن کنی . كوچك باش و عاشق... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى

!! نوشته شده توسط | 13:37 | پنجشنبه نوزدهم دی 1387 •

درد دلی بین خدا و بنده گنهکارش

 

خدایا با من قهری ...!!!
بنده ی من نماز شب بخوان که یازده رکعت است...
 -
خدایا! خستـه ام، نمـیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!
بنده ی من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...
-
خدایا! سه رکعت زیاد است!
-
بنده ی من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو
-
خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم میپرد!
-
بنده ی من! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله...
-
خدایا! هوا سرد است و نمـیتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!
-
بنده ی من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب میکنیم.....
بنده اعتنایی نمیکند و مـیخوابد.....
-
ملائکه ی من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام، اما بنده ی من خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
-
خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید...
-
ملائکه ی من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست...
-
پروردگارا! باز هم بیدار نمـیشود!
اذان صبح را مـیگویند، هنگام طلوع آفتاب است...
-
ای بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـیشود...
خورشید از مشرق سر برمـی آورد. خداوند رویش را برمـیگرداند.
ملائکه ی من! آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟
وای نه ... !
خدای مهربونم..... با منم قهری.....؟؟!
ولی باز هم خدا من رو می بخشد
و باز هم  ...
!! نوشته شده توسط | 19:27 | شنبه هفتم دی 1387 •

آقای رییس جمهور سلام!.

امیدوارم سفرهای استانی خوش گذشته باشد و فقر و نکبت، پشت قدمهای متبرکتان از این سرزمین رخت بربندد.

 

امروز به جایی رفتم که مطمئنم شما هرگز ندیده اید.چون بوی تبرک دولت کریمه تان آنجا استشمام نمی شد..بوی عدالت نیز.

 

امروز در کنار جاده،چیزی دیدم که از بودن خود شرمسارم کرد.و از بودن شما.

 

 

 

خانواده ای را دیدم که کنار جاده، داخل کانتینر کامیون زندگی می کردندالبته اگر در لغت نامه شما اسمش زندگی باشد.

 

پدر و مادر و فرزندان، جایی زندگی می کردند که سقفی آبی و ابری داشت.

در نکبت مطلق.مثل طعمه هایی که عنکبوت فقر و اعتیاد آخرین قطرات خونشان را می مکید و با ولع بسیار منتظر به دام انداختن طعمه های کم سن و سال خانواده بود

 

چراغشان نور خورشید بی انصاف بود که در روزهای سرد ابری نمی تابید و در گرمی تابستان هلاکشان می کردو گرمای شبهای سرد را از خوابیدن کنار بزهایشان می گرفتند.

 

گوساله شان چند روز پیش مرده بود و چند متر آنطرف تر سوزانده بودنددش.و یکی از خرگوشهایشان را کنار آشپزحانه چال کرده بودند

 

آقای رییس جمهور!.

 

جایی که رفتم، در دارفور و کنگو و زیمباوه نبود.۵۵ کیلومتر از شهر تاریخی اصفهان فاصله داشت و در چند کیلومتری شهرهای صنعتی و کارخانه های مادر این سرزمین بود.

 

البته می دانم از سعدآباد و نیاوران خیلی دور است.

 

اما.

 

 

آقای رییس جمهور!.

 

پدر معتاد، مادر رنج کشیده و کودکان بی گناهی که حتی در این افتضاح، برنامه درسی شان را با دیوار چسبانده بودند، ایرانی بودند.

نه توطئه امریکا و اسراییل و نه بازمانده شاه منفور معدوم!..

 

 

اینها میهمانان رانده شده سفره دولت فخیمه اسلامیند.دولتی که آنقدر جهانی فکر می کند که ملتش را از یاد می برد..

 

آقای رییس جمهور!.

 

حیف اسلام که اینگونه ملامت می شوددریغ از خدا که به خاطر سکوتش سرزنش می گرددراستش اینها را که دیدم یاد علی افتادم.و خرماها ،کاسه های شیر و نان و نمکهایی که می گذاشت و می گدشت.یاد چاههای تنهایی که امروز آنقدر بوی نفت می دهد که خلیفه را میل درد دل با ایشان نیست!

 

کاش فراموش نکرده باشید!..

 

در آن لحظه از کلمه عدالت چندشم شد.از انصاف، حالم بهم خورد.از عاطفه شرم کردم.

 

راستی چه خبر از سهام عدالت؟..

 

اینها هم سرشماری می شوند؟!.

آقای رییس جمهور!.

 

اینها از فلسطینیانی که سنگشان را به سینه می زنید بدبخت ترنداینها چیزی ندارند که کسی اشغال کرده باشد..

 

هرچه سفره نداشته شان را بو کردم، هیچ اثری از پول نفتی که قرار بود سر سفره ها بیاید نبود.

 

آقای رییس جمهور!.

 

افسوس می خورم که چرا این کودکان حتی به اندازه یک وجب از این سرزمین ۱.۶۴۸و۱۵۹ کیلومتر مربعی سهم ندارند!.

 

راستی یادم رفت بگویم!.کنار این خانواده بی خانمان، بنگاههای معامله کامیون و ماشینهای سنگین فراوان بودکسانی که پورسانت هر معامله شان میلیونیست.و البته از این خانه ها برای اجاره دادن زیاد دارند..نگران نباشید!آن ۱۲۰ میلیون نفری را که به زیستن دعوت کرده اید می توانند شب را در این بیغوله ها سر کنند.

 

آقای رییس جمهور!.

 

راست می گوییدملت ما در برابر تحریمها ایستاده استچون چیزی برای از دست دادن ندارد.در عوض سلاحهای بسیاری برای بدست آوردن هست.

 

 

آقای رییس جمهور!.

 

می دانم وقتتان تنگ است.زیاد مزاحم نمی شوم.فقط یک سوال داشتم و آن اینکه آیا برق نیروگاه هسته ای بوشهر به این منطقه می رسد؟

 

چون کودک این خانه می گفت از بوی فانوسی که شبها زیر نورش درس می خواند سردرد می گیرد

 

برگرفته از وبلاگ سید علی ....

!! نوشته شده توسط | 19:24 | شنبه هفتم دی 1387 •

فاحشه! دعایم کن!


3563n6b85w_resize_2.jpg


سلام فاحشه
هان ؟ تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن

 

!! نوشته شده توسط | 19:18 | شنبه هفتم دی 1387 •

وقتی اس ام اس برام می فرستی این نکات رو در نظر داشته باش

 نکته طلایی برای اس ام اس بازی

1. کله سحر به کسی اس ام اس ندهید


2.اگر کسی مدام از روی بیکاری برای شما می دهد برایش می دهی : (ستاد مبارزه با کرم های شبانه..... بفرمایید........)

3. اگر خواستید با کسی رفیق اس ام اسی شوید صبح بعد از صبحانه به او پیام می دهی (صبح بخیر...) ظهر، پس از صرف نهار می دهی (ظهر بخیر) و شب ها نیز پس از صرف شام پیام می دهی (شب بخیر) و بعد از این کار یک یا علی گفته و مدام برایش انواع و اقسام اس ام اس را می دهی و آنقدر این کاررا ادامه می دهی تا مجبور شود جواب دهد.


4. یادتان باشد که در اس ام اس بازی لوتی گری حرف اول رو می زنه و اگر یکی از دوستان به علت بدهی بالای اس ام اس توان اس ام اس فرستادن را نداشت و شما بایددست در جیب مبارک کرده و به او بگویی ( از این به بعد من قبض موبایلت رو حساب می کنم ).


5.فقط اس ام اس ندهید و هر از چند گاهی زنگی بزنید و حرفای High class بزنید !


6. اگر احساس کردید که یکی از دوستانتان علاقه گذشته را برای این که با شما بازی کند را ندارد از روش عواطف اس ام اسی استفاده می کنید. در این روش شما باید کلماتی را به کار ببرید که احساسات طرف مقابل را دگرگون سازد و علاقه اش بیش از پیش به شما گردد : ( ای دوست اس ام اسی تنهایی بی کسی من.....در کویر دلم تو کسی را راه نمی دهم .....). البته ممکن است مجبور شوید در سال به بیش از پنجاه نفر این را بفرستید که البته به خوئتان بستگی دارد !


7.اگر خواستید حال کسی رو بگیری وقتی گفت بلافاصله و بدون معطلی همان اس ام اس هایی را که برای تو فرستاده بود را برایش می فرستی ! در این مرحله باید انت کنی که سرعت عملت به گونه ای باشد که انقدر برای او اس ام اس برسد که فرصت اس ام اس فرستادن به شخص مورد نظرش را نکند !


8. همیشه 2 الی 3 خط در دسترس داشته باشید و اس ام اس هایتان را با خط های مختلف بفرستید چون جدیدا خیلی کلاس داره ؟


9. اگر دوست داری مدام برات اس ام اس بیاد ایرانسل بخر چون آنقدر برات اس ام اس می ده که ....!


10.دقت داشته باشید که اگر کسی در روز برات یک اس ام اس داد یعنی از ذهنش پاک نمی شی، اگر دوتا داد بدون دوستت داره ،اگر سه تا داد یعنی خیلی علاقه داره و اگر بیشتر داد بدون که مریضه !


11. همیشه سعی کنید وقتی اس ام اس بدهید که مطمئن باشید دوستتان در خواب عمیق به سر می برد شما نیز بتوانید با این اس ام اس او را از خواب ناز بیدار کنی و عمل مزاحمت را به نحوی شایسته اجرا نمایید.


12. وقتی برات اس ام اس می یاد مثل ندیدبدیدها نپر جلوی گوشی....!چون اگر کسی پیشت باشه متوجه می شه که واقعا ندیدبدیدی

 

یه نفر همین الان دوست داره که برام اس ام اس ارسال کنه اما نمی تونه و دلش داره تاب تاب می کنه که ای کاش می تونستم . اما از همین جا بهش می گم که این دفعه اون بیاد برای آشتی من دیگه نمی یام چون که خودش می دونه چرا ....

!! نوشته شده توسط | 15:41 | پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 •

شرط انتقاد


شرط انتقاد این است که ....


بد نیست بعضی وقتها ما انسان ها هم از دورو برمون الگوهای رفتاری یاد بگیریم و به کار ببندیم

مگه نه .....


15ppfll.jpg

هر چی فکر می کنم جور در نمی یاد ....

 



 

بدون شرح 

 

share success banner.jpg

یا خدا یا خرما شما با کدومش موافقید ...؟


اگه چشم بصیرت دداشته باشی واقعیتش اینه کربات؟؟



 

Image By Pic.Blogfa.Com

 

 

نمیشه اگه بشه چی میشه؟؟


25tan1t.jpg

شاید  میگه میشه منو اونجا خونه داشته باشم؟؟/

نمیشه اگه بشه چی میشه

 


 

این داستان برگرفته یکی از همشهری های خودم است که چند روز پیش این اتفاق افتاده

 

هر انکه اهل درد نیست مرد نیست- بخون جریان فاطمه را



سلام

دیروز روز خیلی عجیبی بود برام

به توصیه یکی از خوبان رفتم وسیله ای را بردم خونه یه بنده خدایی

 در زدم مردی امد که پاهاش مشکل حرکتی داشت و یه خرده اذیتش می کرد

گفتم من از طرف فلانی این وسیله آوردم

اون عزیز فرموده بودند در موردشون تحقیق کنید

من را بردند داخل منزل منظورم(زیرزمنیه که 16 تا پله می خورد و پایین می رفت و اگه روز برق می رفت تاریک تاریک میشد)

رفتیم داخل خانه تاریک ولو با لامپ روشن

ولی تمیز و پاکیزه

وارد خونه شدم دیدم یه تابلوی بزرگ یا صاحب الزمان  زده و نوشته که

بالای سرم نام تو را نقش نمودم

یعنی که سر من به فدای قدم تو

نشستیم

یه دختر کوچولو امد نشست تو بغل باباش و یواش با خجالت گفت:سلام

جواب داددم بهش. یه شکلات دادم بهش خیلی با اشتیاق گرفت

صحبت کردیم و متوجه چیزی شدم که وضع مالیشون زیاد خوب نیست

هر چی می پرسیدم و می گفت الحمد لله

خوبه راضی هستیم

حاج خانمش هم پشت پرده بود و اصلا بیرون نمی امد و معلوم بود داره چایی اماده می کنه

یک اتاق یکسره

 به دخترش گفتم :خانم خانما اسمت چیه؟؟

گفت:فاطمه

گفتم میدونی کیه؟گفت مادر امام حسین

گفتم برو اسباب بازیهات را بیار با هم بازی کنیم؟؟

رفت یه دونه تشت شکسته اورد توش پر بود از ظرف شامپوی بچه که عکس حیوون بود روش

دیدم با اینها بازی می کنه

بعد این آقا رفت و من و فاطمه موندیم

گوش نمی کردم ولی صدا می امد یعنی می شنیدم که خانمش بهش می گفت چرا بهش گفتی جریان را؟؟

چرا؟؟راضی نیستم مننننننننن

من فهمیدم چیزی وسطه از فاطمه پرسیدم فاطمه  من هم نی  نی دارم می خوای ببینیش از موبایل بچه ها را بهش نشون دادم و بعد گفتم می خوای یه روز نهار بیارم خونتون باهاشون بازی کنی؟گفت آره

گفتم چی میدی بهشون بخوره:گفت مربای هویج

گفتم خانمی این صبحانه است نهار چی میدی (منظورم خاله خاله بازی بود)

گفت باز هم مربای هویج؟؟

گفتم دوست داری مربا را؟؟گفت آره ما همیشه مربا می خوریم؟گفتم خب نهار و شام که نمی خورید ؟؟گفت نه همیشه می خوریم مربای هویج؟؟

باباش آمد و معذرت خواهی کرد و بعد از کمی صحبت فاطمه به باباش گفت بابا  اگه نی نی این عمو بیاد نهار بهش چی بدم فقط هویج؟؟

خلاصه میگن راست را می خواهی بشنوی از بچه بشنو؟؟

از آقا پرسیدم و قسمش دادم جریان چیه؟گفت:

ولی گریه کرد و گفت:و یواش یواش می گفت خانمم نشنوه

گفت ما سه ماهه صبحانه و نهار و شام هویج می خوریم

گفتم چی میگی؟گفت عادت کردیم و چیز دیگه ای نیست در آمدم اجازه نمیده

گفتم چرا سر کار نمیری؟گفت استخوان و مفاصلم مشکل داره و پاهام هی داره پرانتزی تر میشه نمیتونم کار کنم

توی یه نان فانتزی پزی کار می کردم که دیگه نمیشه برم

بلند شدم  رفتم بیرون دلم گرفته بود فاطمه می گفت من هم میام فاطمه را بردم

موهایی بلند که چندین ماهه کوتاه نشده بود با روسری کهنه بسته شده بود و هوا  سرد بود با موترو بردمش بیرون

یه مرغ خریدم و کمی هم گوشت و برگشتم و چند تاویفر و بیسکوییت برگشتیم خونه

مادرش تا دید خیلی ناراحت شد از دست فاطمه ویفر و آبمیوه را گرفت فاطمه گریه کرد و دوباره پس گرفت

خیلی ناراحت شده بود  مادر فاطمه و معلوم بود

من اعتنا نکردم رفتم داخل خونه و بابای فاطمه نشسته بود

بعد از چند لحظه متوجه شدم بخاری خونشون یه بخاری داغون هست و خیلی خطر ناک

من با بغضی پر از گریه خدا حافظی کردم و چشمان معصوم فاطمه خیره بود به  راه من

رفتم حرم خانم گریه کردم دلم گرفته بود

شب شهادت امام جواد بود و خیلی گریه کردم

دید گوشیم  زنگ زد؟شماره غریبه است؟گوش را برداشتم دیدم بابای فاطمه است سلام کردم و پرسیدم چی شده گفت من بیمارستان  تخصصی اطفال هستم

گفتم گوشی از کیه؟؟گفت یه آقایی خواهش کردم داد زنگ زدم

سریع رسوندم خودم را به بیمارستان دیدم فاطمه را سرم زدندو سفید شده

مادرش با چادری مشکی و کهنه و وصله دار داره گریه می کنه

پرسیدم چی شد؟گفت نمیدونم سرش گیج رفت و خورد زمین

گفتم کی؟گفت بعد از شام؟؟

گفتم از این هویجه؟دیگه؟:گفت نه امشب همون گوشتها را پختیم بخوریم

رفتم پیش دکتر :دکتر گفت //:معده این بچه به علت عدم مصرف گوشت ظرفیت این گوشت را نداشته و جواب کرده

خدایاااااااااااا چی می شنوم؟؟چی میگه؟؟

و به ذهنم سپردم اگر از این به بعد خواستی لقمه ای بخوریو لذتش را ببری

یادت باشد شاید کسانی هیچ موقع بوی غذای تو را نشنیده؟؟؟

خدا منو ببخشه این همه وقت بی خبر بودم از حال مومن

حالا که با خبر شدم کاری از دستم بر میاد؟؟/

 

 

 

!! نوشته شده توسط | 9:54 | چهارشنبه بیستم آذر 1387 •

گفتگو و شکر گذاری

خیلی محرمانه باخدا

خدایا!

این روزا خیلی کفرگفتم

خیلی ناسپاسی کردم

همش غرزدموچشمو بسم به نعمتات

گفتم چرا دستی بزرگ دارم؟چرا انگشتانم ظریف نیستن؟

چراناخنهای دخترانه نیست وهردم

ندیدم تن سالمو

ندیدم صحت تنمو

از نازیبایی نالیدم ولی کور بودم برای دیدن نعمتات

ازصورتم گفتم

که جوشها داغونش کرده اند

که دیگر سفید ولطیف نیست

وناراضی بودم از زندگیم

وچقدر کفر ورزیدم!

وکوربودم

وندیدم صحت تنم را

مهربه دلم خورده بود

وازحیاتم نالیدمندیدم سرپناهی که بهم دادی

 درحالی که هستند کسانی که درپی سرپناهند

86epjxh.jpg

 

خدایا!تومیدانی نالیدم از صورتی که درنگاه ابلهانه ام نازیباست

درحالیکه  درهمین زمین زیر سقف آسمانت

 دخترکیستکه آرزوی دیگری دارد

خدایا!

غم موهایم را داشتم که یکدست و لخت نیست که میریزد

وچقدر ناسپاسی ات کردم

وندیده بودم کودکی که موهایش را شیمی درمانی برده است

 ولی ایمانش به تو ازمن بیشتراست ومیخندد

كودكان سرطانی

ومیخند وراضیست به رضای تو

ومن

.

.

.

چه ناسپاسم

خدایا این شبقدری خودت منوببخش

خدایا !نشم مشمول اون آیه ات که گفتی

خدا دروغگو و کافر وهدایت نمیکنی

خدایا راضیم

خدایا راضیم به حیاتم

خدایا ببخشم

خدایا خودت گفتی

اگر خداوند مردم را به سبب كارهایى كه انجام داده‏اند مجازات كند،

 جنبنده‏اى را بر پشت زمین باقى نخواهد گذاشت!

ولى (به لطفش) آنها را تا سرآمد معینى تاخیر مى‏اندازد

(و مهلت اصلاح مى‏دهد)

اما هنگامى كه اجل آنان فرا رسد،

(خداوند هر كس را به مقتضاى عملش جزا مى‏دهد)

او نسبت به بندگانش بیناست

(و از اعمال و نیات همه آگاه است)! آیه ۴۵ سوره فاطر

خدایا !مرابه خاطر گناهانم عذاب مکن

!! نوشته شده توسط | 10:28 | جمعه یکم آذر 1387 •

خـدا بي گنـاه است !

 او قول نداده بود که دنيا بهشت باشد ...

 سختی ها بازتاب باورها و برداشت ها و اعمال و اندیشه های اشتباه خود انسان است.

دنيا محل رشد است ...دانشگاه است نه آسايشگاه ... و سختی ها ، سکوی صعودند .




www.hamtarane.com


اشک او..

تو همان قطره اشکی که از چشم آسمان ، افتادی !

آمده ای تا دراین دریا مروارید مهر شوی و با پَر و پای عشق ، اوج و علوّ و عروج یابی ...


www.hamtarane.com


انتظار!

مولای مهربان و مشتاق و منتظرم ! دیشب در خواب ، صدایت را با گوش جان شنیدم که می گفتی :

 من هستم ، حاضرم و حقیقت تلخ این است که شما غافلانه ، غایبید ...

برای بیداری و حضور خود دعا کنید..

 

!! نوشته شده توسط | 11:17 | دوشنبه چهارم شهریور 1387 •

استجابت دعای زوج جوان

استجابت دعای زوج جوان

 

 

زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.
پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم
.
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام
.
15
سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد
.
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند
.
وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود
.
کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم
.
زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد
.
کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟

زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!

 

 

  حق نگهدار همتون

!! نوشته شده توسط | 15:32 | یکشنبه شانزدهم تیر 1387 •

روز مادر بر همه مادران و خانواده های عزیزشان مبارک

يادداشتی از طرف خدا
به: شما
تاريخ
: امروز
از: رئيس
موضوع
: خودت
عطف به : زندگي
من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن ، آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو .
شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند

وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند

ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي :  ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي

 

 

!! نوشته شده توسط | 20:22 | دوشنبه سوم تیر 1387 •

طالع بینی انسانها و شناخت خصیت آنها از روی حرف اول اسم آنان !!!

 

توجه : در این روش به دلیل وجود نداشتن حروف "گ.پ.چ.ژ"باید به جای این حروف معادل فارسی آنما را قرار دهید .مثال : (ژچ گ)=ج (پ)=ب .

 الف: خوش اخلاق و خوش رفتار و در باطن میانه رو و با همه ملاحظه کند و خونگرم میباشد و با همه کس زود صمیمی میشود ودر زندگی در جنگ و جدال و گفتگو به سر میبرد و پیراهن سیاه بر او نامبارک می باشد و محنت بسیار می کشد و هر چه را طلب کند زود بیابد و مریضی وی همیشه در باد قولنج گردن وپهلو می باشد.
 ب : فردی خوش قیافه و زیبا وبا محبت و رفیق باز و همیشه مغرور و جیب او خالی و قدر مال دنیا را نداند.
 ج : فردی باشد زیبا و خوش اخلاق وبا محبت و او همیشه از مریضی شکم رنج میبرد و این مریضی هر چند وقت یکبار اشکار میشود و دو وجه دارد یا سیاه چهره و قوی استخوان یا سفید پوست و بزرگ اندام و همیشه سرگردان واشفته می باشد و از کار خود حیران است
 د: او فردی با دیانت و پر فکر وبشاش و زیبا چهره و جنگجو است و قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه در حال ترقی می باشد
 ه : او فردی است که همیشه اطرا فیان را امر ونهی کند و زیبا چهره وتند خو و اتشی مزاج و طبع او گرم میباشد
 و: فردی است که همیشه به دیگران کمک می کند و گاهی مغرور میشود و زبان بد پشت سر او باشد و دیگران بدی او را میگویند
ز: زیبا و خوش اخلاق و با محبت و خونگرم و در هر کاری مقرراتی است و در زندگی برای او سحری می کنند و در زندگی شکست بزرگی می خورد و همیشه از درد سر و زانو در عذاب میباشد و نسبت به زندگی دلسرد می گردد و حیران و سر گردان میشود


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط | 10:46 | یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 •

                                                                     

                      زیباست نه؟؟؟                                       

!! نوشته شده توسط | 10:58 | شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 •

beautiful Prayer

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد .

 

خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی.

I ask God to take away my bad habit .

 

God said , no

 

It is not for me to take away , but for you to give it up .

 

 

از او خواستم روحم را رشد دهد .

 

فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی . 

 

من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی .

I asked God to make my spirit grow.

 

God said, no.

 You must grow on your own!

  But I will prune you to make you fruitful .

 

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند .

فرمود : صبر حاصل سختی و رنج است .

 عطا کردنی نیست ، آموختنی است .

 

I ask God to grant me patience .

 

God seaid , no

 

Patirnce is a byproduct of tribulation .

 

 

It isn't granted , it is learned .

 

گفتم : مراخوشبخت کن .

 فرمود :  نعمت " از من خوشبخت شدن ازتو .

I asked God to give me happiness .

 

God seaid , no .

 

I give you blessings ;

 

Happiness is up to you .

  از او خواستم مرا گرفتار درد وعذاب نکند .

 فرمود : رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیک ترت می کند . 

I askesd God to spare me pain .

 

God said , no .

Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to

 

me . 

  از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم دیگران را دوست

 بدارم .

خدا فرمود : آها ، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد !

 

I asked God to help me love others , as much as He loves me .

God said : Ahah , finally you have the idea .

 

همه با هم بگویید : خدایا مرا ده ، که آن به .

 

 

 

!! نوشته شده توسط | 21:7 | جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 •

می گویند روزی فتحعلی شاه بین دو تن از زنانش به نامهای"حیات" و "جهان"نشسته بود که ناگهان طبع شعرش گل کرد و این بیت را سرود:
"نشسته ام به میان دو دلبر و دو دلم
که را به مهر ببندم؟ در این میان خجلم!"

"جهان" فورا جواب داد:
" تو پادشاه جهانی، جهان تو را شاید!"
"حیات" گفت:
"اگر حیات نباشد، جهان چه کار آید؟!"
 
در این لحظه، یکی دیگر از زنان حرمسرا به نام"بقا" که این حرف ها را شنیده بود، از پشت پرده بیرون آمد و گفت:
" حیات و جهان هردوشان بر فناست
بقا را طلب کن که آخر بقاست!"

 




 

سلام به دوستان گلم
یه اهنگ  از انریکو ایگلسیاس. محشره بخونیدش.
 
DO YOU KNOW
آيا مي داني ؟!
Do you know
آيا مي داني ؟!
Do you know
آيا مي داني ؟!
Do you know what it feels like loving someone that’s in a rush to throw you away
آيا مي داني چه احساسي دارد دوست داشتن كسي كه مي خواهد تو را با عجله از سر راه بردارد ؟!
Do you know what it feels like to be the last one to know the lock on the door has changed
آيا مي داني چه احساسي دارد آخرين نفري باشي كه بداني قفل در عوض شده است ؟!
If birds flying south is a sign of changes
اگر پرندگان به طرف جنوب پرواز كنند نشانه اي از تغيير است
At lest you can predict this every year
حداقل مي تواني آن را هر سال پيش بيني كني
Love , you never know the minute it ends suddenly
عشق هرگز لحظه اي را نمي فهمي كه ناگهان به پايان برسد
I can’t get it to speak
من نمي تونم ( اون لحظه ) رو براي صحبت كردن به دست بيارم
Maybe finding all the thing it took to save us
شايد براي پيدا كردن همه چيز بايد خودمون در امان باشيم
I could fix the pain that bleeds inside of me
من مي توانم دردي را كه درون من خون ريزي مي كند تحمل كنم
Look in your eyes to see some thing about me
تو چشمات نگاه كن تا چيز هايي درباره ي من ببيني
I’m standing on the edge and I don’t know what else to give
من روي لبه ايستاده ام و نمي دونم چه چيز ديگه اي بايد بدم
Do you know what it feels like loving someone that’s in a rush to throw you away
آيا مي داني چه احساسي دارد دوست داشتن كسي كه مي خواهد تو را با عجله از سر راه بردارد ؟!
Do you know what it feels like to be the last one to know lock on the door has changed
آيا مي داني چه احساسي دارد آخرين نفري باشي كه بداني قفل در عوض شده است
؟
!
How can I love you how can I love you how can I love you how can I love you …
چطور مي تونم دوست داشته باشم چطور مي تونم دوست داشته باشم چطور مي تونم دوست داشته باشم چطور مي تونم دوست داشته باشم ؟!
If you just don’t talk to me , baby
اگه تو با من حرف نزني عزيزم
If flow through my act
من به طرف روحم در جريانم
The question is she needed
ترديد آيا او نياز دارد ؟!
And decide all the man I can ever be
و تصميم براي انساني كه مي تونم باشم
Looking at the last 3 years like I did
نگاه به 3 سال قبل همان كاري كه من كردم
I could never see us ending like this
من هرگز نمي تونم ببينم كه اين طوري تموم مي كنيم
seeing your face no more no my pillow
ديگه نمي توانم چهره ات را بر روي بالشم ببينم
is a scene that’s never happened to me
يك منظره ( مرحله ) اي است كه هرگز برام پيش نيامده
but after this episode I don’t see you could never tell the next thing life could be
اما بعد از اين داستان فكر نكنم هرگز بتوني چيز ديگه اي كه زندگي مي تونه باشه رو بگي
do you know what it feels like loving someone that’s in a rush to throw you away
آيا مي داني چه احساسي دارد دوست داشتن كسي كه مي خواهد تو را با عجله از سر راه بردارد ؟!
do you know what it feels like to be the last one to know the lock on the door has changed
آيا مي داني چه احساسي دارد آخرين نفري باشي كه بداني قفل در عوض شده است ؟!
do you know what it feels like loving someone that’s in a rush to throw you away
آيا مي داني چه احساسي دارد دوست داشتن كسي كه مي خواهد تو را با عجله از سر راه بردارد ؟!
do you know what it feels like to be the last one to know the lock on the door has changed
آيا مي داني چه احساسي دارد آخرين نفري باشي كه بداني قفل در عوض شده است ؟!
do you know
آيا مي داني ؟!
do you know
آيا مي داني ؟!
do you know
آيا مي داني ؟!
do you know what it feels like loving someone that’s in a rush to throw you away
آيا مي داني چه احساسي دارد دوست داشتن كسي كه مي خواهد تو را با عجله از سر راه بردارد ؟!
do you know what it feels like to be the last one to know the lock on the door has changed .
آيا مي داني چه احساسي دارد آخرين نفري باشي كه بداني قفل در عوض شده
است
؟!
شاد باشید و موفق
چه خوب است رنج کشیدن و چیزی نگفتن (ویلیام شکسپیر)

 

!! نوشته شده توسط | 19:38 | پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 •

شريعتي:اگر عشق دوام يابد،به ابتذال ميکشد 
----------------------
عاشق تنها
امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام  ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
-------------------------------
وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است , معيار مهرورزي مان سنگ بودن است , ديگر چه جاي دلخوشي و عشقبازي است ؟ اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است
------------------------------------------
رفيقان اين زمان لاف از رفاقت ميزنند..در حريم عاطفه نقش شقاوت ميزنند 
 مردمي نامردمند و سخت لبريز از ريا..باهمه بي ريشگي دم از اصالت ميزنند
 -------------------------------
عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی عشق آن است که پیوسته به یادش باشی
-----------------------------------------------------------------
خنده بهانیست برای شادی، لحظه هایتان سرشار از این بهانه
 

 

!! نوشته شده توسط | 11:34 | چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 •

بر روی آب که رسیدی، خوش باش، رقص کن، مست باش!

بر روی آب که رسیدی، خوش باش، رقص کن، مست باش!
 

راستی!
در بازیت برروی آب، حواست بر دوردست ها نیز باشد.
قایقی خواهد آمد
با پارو های آبی رنگ بر روی آب
و در روی آن دخترکی سپید را خواهی دید که پیراهن سرمه ای بر تن دارد و
گیسوانش را در معبر عطر و باد های خوشبوی دریا رها کرده است.
سراغ تو اگر آمد،
مهربان باش
ناز مکن.
سلامت می کند
پاسخش ده.
دست بر آب می برد، نازت می کند و تو را می چیند.
تو را که چید،
ناراحت نباش
اخم مکن
چرا که او دیگر بزرگ شده است.
چرا که او دیگر راز گل ها را می فهمد.
چرا که او دیگر زیبا شده است.

او تورا خواهد بویید و بوسه بر لبهای سرخت خواهد زد و در میان گیسوان گندمیش-
[ بر تو جای خواهد داد. و تو را خواهد کاشت،]
برای آغازی دیگر
و این آن لحظه ای است که دیگر آفتاب نگران تو نیست و
تو دیگر نگران آفتاب نیستی.

راستی!
سراغ مرا اگر از تو گرفت،
بگو، «نمی شناسمش!»

بگو فقط یک بار در کوچه های تنهایی اقیانوس دیدمش،
همین وبس.

!! نوشته شده توسط | 11:33 | چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 •